|
سلام رفقا. امروز می خوام براتون یکی از خاطرات باحال مدرسه ام رو بنویسم البته بعضی جاهاش تحریف شدس .(مثل نمره ی فیزیکم.به خدا انقدر خنگ نیستم.) دی دی دینگ . دی دی دینگ ! اه آخه چرا این زنگ لعنتی یک ساعت زودتر نزد آنوقت مجبور نمی شدم با آژانس برم مدرسه! ساعت 7:30 مامانم می گه به من چه باید با پول خودت پول آژانس رو بدی صد دفعه بهت گفتم باتری ساعتت ضعیف شده عوضش کن. ساعت 8. اه عجب ترافیکی!ولی ته دلم خوشحالم زنگ فیزیک پرید!آخ جون! ساعت 8:15 . با نارضایتی از پول توجیبی ام پول آژانس رو می دم. 5 دقیقه بعد آرام آرام در راهروها راه می روم تا هرچه دیرتر به کلاس برسم! 8:30 درون دفتر خانم فلاح سوال جوابم می کنن . درست وقتی داشتم برای وقت گذروندن سوت می زدم و توی راهرو دور خودم می چرخیدم مرا دید و هوار زد: دیر اومدی حالا هم داری برای من می رقصی؟ ساعت 9:15 داشتم با آب و تاب ماجرا را برای نازنین تعریف می کردم که شهرزاد برگه ی امتحان فیزیکم رو که زنگ پیش خانوم سعادت داده بود به من داد. چه نمره ی زیبایی 5/13 ساعت 10 . با نازنین داریم تکلیفهای ریاضی فردا رو سر زنگ مزخرف دین و زندگی می نویسیم و غرق در مسائل پیچیده شده بودیم که خانم دبیری آمده بود بالای سرمون. خب نازنین فهمیده بود و سریع جمع کرده بود ولی من نفهمیدم و یک منفی خوشگل و مامانی گرفتم! ساعت 11:45 ثانیه شماری می کنم تا زنگ اجتماعی تموم بشه و شیرجه بریم برای ناهار . ساعت 12:55 . داریم به سمت ناهار خوری هجوم می بریم که با مخ می افتم زمین و شلوارم پاره می شه و پام خون می یاد! رفقای بامرام مای چلاغ رو به آکادمی می برند و تا نوبتمان شود و پایمان را ببندند ساعت 1:45 می شود و ما ناهار نخورده مجبوریم بریم سر کلاس! زنگ زبان فارسی ، املا نوشتیم و من گند زدم و حدود 17 تا تشدید رو جا انداختم و 3 تا غین رو قاف نوشتم و حدود 10 تا هم تشدید اضافه گذاشتم! ساعت 3:15 دفتر ریاضی ام گم شده و دارم در به در دنبالش می گردم! ساعت 3:35 موفق شدم دفترم رو در کلاس 2/1 روی میز معلم پیدا کنم!!! ساعت 3:45 از سرویس خبری نیس!خب...جا موندم! ساعت 4:15 بالاخره آژانس اومد! ساعت 5. عجب ترافیکی!ولی بالاخره رسیدم! مامانم کلی دعوام کرد! ساعت 6 درون حموم! چک چک چک!خب خدا رد شکر!همینو کم داشتیم!آب قطع شد! ساعت 8 . اچه!سرما هم خوردیم و شد نورالانور! ساعت 9 مامان و بابا رفتن خرید .مامانم گفت یه ربع دیگه زیر غذا رو خاموش کنم و منم داشتم فوتبال می دیدم یادم رفت! ساعت 9:35 .چه بوی بدی!وایییییییییییییییی!غذا سوخت! ساعت 11 . دارم نون پنیر سق می زنم تا از گشنگی میت نشم! ساعت 3 بامداد:از خواب بیدار می شم و می شینم تا صبح دوباره خواب نمونم! ژورکوف خدا بود واقعا خیلی عین کاکاست دمش جیلیز و ویلیز اون برگدونش خدا بود اون شوتش خیلی مشتی بود داداش من همینطوری 5 دقیقه فقط نمی دونستم چی کار باید بکنیم!
|
About![]()
non posso spiego...:D Archivesتیر 1388دی 1387 شهریور 1387 آذر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 Links
خلوت من(وبلاگ آبجیمه اگه نری با من طرفی!)
شکارچیان غروب
کلوپ خنده |